فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

433

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

نوشيدن آب باشد . الرَّصِيد - آنكه مراقبت و ديده‌بانى كند ؛ « رَصيدُ الحسابِ » : باقيمانده‌ى هر حسابى پس از رسيدگى و حساب كردن . الرَّصِيص - [ رصّ ] : آنچه كه اجزاء آن بهم پيوسته باشد . الرَّصِيصَة - ج رَصَائِص : مؤنث ( الرَّصِيص ) است . الرَّصِيعَة - ج رَصَائِع : دانه‌ى كوبيده ، حلقه يا زيور گرد در شمشير يا زين و جز آنها ، گِرِهِ لِگام . الرَّصِيف - نظير ، يار و همدم ، پياده‌رو ؛ « عملٌ رَصِيفٌ » : كار استوار و محكم . الرَّصِيفَة - مؤنث ( الرَّصِيف ) است ، روزنامه . الرَّصِين - مرد با وقار ، دردمند ، آنكه نتواند نياز دوستش را برآورد ؛ « عَقْلٌ رصينٌ » : خِردى استوار و پايدار . رَضَّ - - رَضّاً [ رضّ ] هُ : آن را كوبيد و خُرد كرد ، او را صدمه‌اى زد . الرَّضّ - ج رُضُوض [ رضّ ] : صدمه كه بر جسم انسان وارد آيد ولى زخم نكند ، - ( ط ) : خرما كه پس از درآوردن هسته در شير خيسانده شود . رَضَّى - تَرْضِيَةً [ رضو ] الرجُلَ : آن مرد را راضى و خوشنود كرد ، به او چيزى داد تا راضى و خوشنود شود . الرَّضَا - مصدر ( رَضِي ) به معناى ( الرضَى ) است . الرِّضَى - بسندگى و اكتفا ، قبول و موافقت ، خورسندى ؛ « عَن رِضًى » : با طيب خاطر و رضايت . الرِّضَاء - اسم است از ( رَضِيّ ) . الرُّضَاب - آب دهان ، لعاب عسل ، سرماخوردگى ، حبه‌ى يخ يا قند و مانند آنها ، مشك دان ؛ « ماءٌ رُضَابٌ » : آب گوارا . الرُّضَاخة - عطاى كم . الرُّضَاض - [ رضّ ] : جاى صدمه بر بدن . الرَّضَّاع - بسيار شيرده ، پست و فرومايه . الرَّضَاعَة - اسم است از ( الإرْضَاع ) ، بادى كه ميان دبور و جَنوب مىوزد . الرِّضَاعة - اسم است از ( الإرْضَاع ) . الرَّضَّاعة - شيشه‌ى شير كودك كه با آن شير خورد . الرَّضَام - مترادف ( الرَّضْم ) است . رَضَبَ - - رَضْباً الريقَ : لعاب دهان را مكيد ، - تِ السمَاءُ : آسمان باريد ، - المطرُ : باران فرود آمد . الرَّضَّة - [ رضّ ] : صدمه يا ضربه كه بر بدن انسان وارد شود ولى زخم نكند . رَضَحَ - - رَضْحاً النوى أو الحصى : هسته يا ريگ را خرد كرد ، - رأسَهُ بِالْحَجَر : با سنگ بر سر او صدمه وارد كرد . الرَّضْح - عطا و بخشش كم و اندك . الرَّضْحَة - ج رِضَاح : هسته كه از زير سنگ با فشار در رود يا بپرد . رَضَحَ - - رَضْحاً النوى أو الحصى : هسته يا ريگ را خُرد كرد ، - لهُ : به او فروتنى كرد ، - لِلحقّ : به حق اقرار و اعتراف كرد . الرَّضْخ - عطا و بخشش كم ، خبرى كه بشنوى ولى آن را باور نكنى . الرَّضْرَاض - [ رضرض ] : شن ريزه‌ى كوچك ، سنگريزه كه بر روى زمين ريخته شده و روان باشد . الرضْرَاضة - [ رضرض ] : سنگى كه بر روى زمين افتاده و دائم در حركت باشد . رَضْرَضَ - رَضْرَضَةً [ رضرض ] هُ : آن چيز را خوب نكوبيد . رَضَّضَ - تَرْضِيضاً [ رضّ ] الشيءَ : آن چيز را بسيار كوبيد . رَضَعَ - - رَضْعاً و رَضَعاً و رَضِعاً و رَضَاعاً و رِضَاعاً و رَضَاعَةً و رِضاعةً الولدُ أُمَّهُ : كودك از پستان مادرش شير مكيد ، - - رَضَاعَةً : پست و فرومايه شد . رَضِعَ - - رَضْعاً و رَضَعاً و رَضِعاً و رَضَاعاً و رِضَاعاً و رَضَاعَةً و رِضَاعةً الولدُ امَّهُ : كودك از پستان مادرش شير مكيد . الرَّضَع - پست و فرومايگى ، نخلهاى خرد و كوچك . الرَّضِع - ج رُضُع : فرومايه ، لئيم . الرضَعَة - مفرد ( الرضَع ) است براى نخلهاى كوچك . رَضَفَ - - رَضْفاً اللبنَ : شير را بر روى سنگ داغ گرم كرد ، - اللحمَ : گوشت را بر روى سنگ داغ پخت ، - هُ : ابزار داغ كننده بر روى آن كشيد . رَضَّفَ - تَرْضِيفاً هُ : او را خشمگين كرد همانگونه كه بر سنگ داغ گرم شود . الرَّضْف - سنگ داغ و آتشين ؛ « هو على الرَّصْف » : او سرگشته و نگران است ، - ( ع ا ) : استخوانهاى گرد و متحرك مانند انگشتان كه در كاسه‌ى زانوى انسان است . الرَّضْفَة - مفرد ( الرَّضْف ) است ، - ( ع ا ) : استخوان گرد و متحرك كه در سر زانوى انسان است و در زبان متداول به آن ( صَابُونة الركْبَة ) گويند . الرَّضَفَة - ج رَضَف و رَضَفَات : لغتى است در واژه‌ى ( الرضْفة ) ، نشانى كه با سنگ داغ نقش كنند . رَضَمَ - - رَضْماً البيتَ : خانه را با سنگهاى بزرگ كه روى هم چيده شود ساخت . الرَّضْم - سنگهاى درشت كه بر روى هم چينند و ساختمان بنا كنند . الرَّضَم - مترادف ( الرضْم ) است . الرَّضْمَة - مفرد ( الرَّضْم ) است . رَضْوَى - [ رضو ] : نام كوهى است در حجاز بين مدينه و شهر ينبع . الرَّضُوعَة - زني كه به كودك خود شير دهد . الرَّضَوِيّ - [ رضو ] : منسوب به ( رَضْوى ) است . رَضِيَ - - رُضاً و رِضًا و رُضًى و رِضًى و رُضْواناً و رِضْواناً و مَرْضَاةً [ رضو ] عنهُ و عليهِ : از او راضى شد . اين واژه ضد ( سَخَطَ ) است ؛ « رَضِيَ اللَّهُ عن فُلان و رُضِيَ عنهُ » : خداوند از او راضى و خوشنود باشد ، - الشيءَ و بهِ و عنهُ : آن چيز را برگزيد و به آن قناعت كرد ، - لِنَفْسِهِ بِكَذا : به چيزى براى خود قانع شد ؛ « رَضِيَ مِن الغَنِيمَةِ بِالايَابِ » : از گرفتن غنيمت جنگ به